... و من نشسته ام اون بالا، تو مخ تو. و هر چی پالس از عصب چشمات برسن، از عمد اشتباهی اعلام می کنم و تو خیال می کنی صندلی تو اتاق، دریاچه بزرگیه تو مه. و گلدان روی میز یه جزیره س که از دور تو مه شناوره. و هر پالسی که از دیدن تصاویر تلویزیون برسه، آشغالدونی تعبیرش می کنم تا دیگه اون دور و برا رو نگاه نکنی. گاهی هم که دل م بخواد ببینمت، همه پالس ها رو تبدیل می کنم به تصویر آینه و یه سرک می کشم و تصویر تو رو می بینم. وقتی که دلتنگ بشم یه گوشه می شینم و دستگاه رو می ذارم رو اتوماتیک و اون موقع س که تو همه چیز رو درست و حسابی می بینی و من در حالی که رو صندلی نشسته م، غصه می خورم که ای کاش مسئول قلبت بودم...
هم خانه ایم سیگار می کشد، دودش می رود رو به آسمان و یک جایی مثل ابر معلق می ماند. و من کوچک و کوچک می شوم و در ابرهای دود سیگاری، غوطه می خورم. درست مثل امواج دریا. دوستم سیگار می کشد و دودش را بیرون می دهد. دودها همه جمع می شوند و به ابری که من در آن معلقم می پیوندند. سیگار تمام می شود و دود رقیق. تا جایی که من احساس می کنم الآن است که به زمین بیافتم. "سیگار بکش دوست من...سیگار بکش، بودن من وابسته به سیگار کشیدن توست."
...و سیب زمینی های جادویی از گیاهان اطرافشان بلندتر هستند. و این سیب زمینی هایند که در مدارهایی دوار به دور خورشید می گردند. اما تنها یک سیب زمینی ست که حیات بر روی آن ممکن است؛ سیب زمینی راز آلود.